X
تبلیغات
روان شناسی عمومی دانشگاه یزد ورودی 88





























روان شناسی عمومی دانشگاه یزد ورودی 88

  • چرا باید نه بگوئیم؟                                            
  • آیا نه یک مهارت است؟                    تصویر
  • چرا باید نه بگوئیم؟                                            
  • آیا نه یک مهارت است؟
  • چگونه می‌توان آنرا یاد گرفت؟

اینها سوالاتی هستند که شاید برای برخی افراد مطرح شده باشند. از آنجایی که زندگی اجتماعی مستلزم رعایت مواردی است که هم حقوق دیگران و هم حقوق فرد در آن باید مورد توجه قرار گیرد مهارت نه گفتن یکی از لازمه‌های موفقیت فرد در زندگی شخصی اجتماعی‌اش است. هر فردی ، برای خود عقاید ، ایده‌ها و اهدافی دارد، شیوه زندگی را برای خود برگزیده است و لازم است در مواردی که احساس کند این اهداف و ایده‌ها در برآورده شدن آنها با احتمال بروز مشکل روبرو خواهد شد؟ از مهارتهای خاصی استفاده کند تا بتواند خود را در مسیر مناسبی که برای خود برگزدیده است، نگه دارد. انسان اراده و اختیار و آگاهی دارد. بر اساس اراده خود می‌تواند تصمیمهایی برای زندگی داشته باشد. این تصمیمها از موارد بسیار جزئی یا موارد بزرگ و پراهمیت را شامل می‌شود، آنچه که به عنوان مانعی او را عملی ساختن تصمیمات خود باز دارد باید به نحوی از گذر مسیر او برداشته شود. برای چنین اقدامی قاطعیت ، قدرت و به عبارتی مهارتهایی چون نه گفتن و ... مورد نیاز است.

یاسر امیدوار


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 23:9 توسط محمد شایق|

y-o

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:31 توسط محمد شایق|

y-o

فقط به خاطر ماریا که از راه دور به وبلاگمون سر میزنه

مرسی ماریا خانم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:23 توسط محمد شایق|

شب سردی بود …
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه ، میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم …. بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید .. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….
تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :
دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …
خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …
دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد …
برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. من مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من
مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …
دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی مادر!

———————————

چقدر خوب میشه تو این سال جدید یه کم بیشتر به فکر هم باشیم ……
نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 22:19 توسط رضا ابویی|

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 23:39 توسط رضا ابویی|


سال نومی شود.
زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند
و گل ها لبخند می زنند
و پرنده های خسته بر می گردند
 و دراین رویش سبز دوباره
من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم؟
سهم ما چیست؟
نقش ما چیست؟
پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد
 وچون همیشه امیدوار
 وسال نومبارک...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 7:24 توسط رضا ابویی|

خدایـــــــــــــا؛

بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛

بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛

بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛

مرا ببخش ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 15:56 توسط رضا ابویی|

دوستان عزیزم

تو این سالی که داره میگذره.......

اگه دلتون رو شکوندم............

اگه حرف بدی زدم...........


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 6:3 توسط محمد شایق|

سلام به دوستای خوبم، سلام به همه ی همکلاسی های لیسانسم، سلام به همه کسانی که میان و به این وبلاگ ما که الان زیاد حالش خوب نیست سر میزنن، سلام به خودم که با وجود اینکه وجودم با عدم وجودم برا هیچکی فرقی نداشت، ولی حداقل با یوزر و پسوورد شایق جون همیشه به وبلاگ سر زدم نظرارو تایید کردم، و کلا سلام سلام سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد و خندان باشید، راستش دلم براتون خیلی تنگ شده بود. امیدوارم آقای ابویی زودتر خدمتشون تموم بشه و دوباره بیاد و وبلاگ  رو به راه کنه. منم یه یک ماهی دیگه اصلا نیستم و دارم میرم خونه. اینترنت ندارم. می خواستم اول اینکه سال 92 رو پیشاپیش بهتون تبریک بگم و خوشی ها رو توی این سال براتون آرزو میکنم و دوم اینکه اونایی که ارشد دادن امیدوارم رتبه های مد نظرشون رو بیارن و سوم اینکه حلالمون کنید و سر سفره هفت سین دعامون کنید و همش فکر سیرینی خوردن نباشید. دلم واسه شیرینی  های یزدی هم یه ذره شده. دوستون داریم و دیدار تک تکتون رو آرزومندیم. این آهنگ یه سریال که بچه گیام خیلی دوسش داشتم. خودتون اسم سریال رو حدس بزنید.

به امید یه هوای تازه تر                      گفتیم از رفتنو  خوندیم از سفر

می خواستیم مثه پرنده ها باشیم        آسمونو حس کنیم و رها باشیم

اومدیم دلو به دریا بزنیم                      رنگ خورشید رو به شبها بزنیم

 اما نه اینجا سراب غربته                    سهممون یه کوله بار حسرته

اینجا فصل بی صدای قصه هاست         سرگذشتی داره هرکی بین ما

یکی از قصه غصه هاش میگه               یکی از غربت لحضه هاش میگه

یکی میخواد شب و مهتابی کنه            شهر خاکستری رو آبی کنه

دلمون تنگه سکوتو بشکنیم                  شبو با خورشیدو ماه آشتی بدیم

به امید یه هوای تازه تر                      گفتیم از رفتنو  خوندیم از سفر

می خواستیم مثه پرنده ها باشیم        آسمونو حس کنیم و رها باشیم

                                                                                                         y.o

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 5:55 توسط محمد شایق|





نشستن دخترا بعد از گذشت زمان  در تاکسی :

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:39 توسط محمد شایق|

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:37 توسط محمد شایق|

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:34 توسط محمد شایق|

چادر مشكي تو برايت امنيت مياورد



خيالت راحت



گرگ ها هميشه به دنبال شنل قرمزي هستند



آلودگي هوا حل شدني نیست واي از آلوده شدن حواي اين شهر

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:30 توسط محمد شایق|

قابل توجه آقایون

بعد بیاین بگین خانوما بلد نیستن پارک کنن

ایول به این خانوم کوچولو

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:22 توسط رضا ابویی|


اطلاعات زیر،‌حاصل یك تحقیق بر روی یك گروه میلیونی از دختران ایرانی است كه در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است.

۱۸ الی ۲۰ سالگی: حداقل لیسانس داشته باشد،قدبلند،‌خوش بر و رو،‌ خوش تیپ،‌ خوشمزه!،‌ پولدار،‌دارای ماشین (حداقل 206)،‌ترجیحا خارج رفته.

۲۱ الی ۲۴ سالگی: حداقل فوق دیپلم داشته باشد،‌قد متوسط هم اشكال ندارد، قیافه چندان مهم نیست، تیپ معقولانه، بداخلاق نباشد،‌دارای ماشین (حداقل پراید)، خارج رفته ‌نرفته فرقی ندارد.

۲۵ الی ۲۹ سالگی: مدرك تحصیلی چندان مهم نیست،‌كار داشته باشد كافیست، قدش خیلی كوتاه نباشد ترجیحا، مهم سیرت است نه صورت!، آدم نباید ظاهربین باشد،‌ دست بزن نداشته باشد همین، ماشین نداشت اشكال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد.

۳۰ الی ۳۵ سالگی: مدرك اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كفایت می‌كند، كار داشته باشد، قدش اصلا اهمیت ندارد،‌مهم فهم و شعور است.

۳۶ الی ۴۰ سالگی: كار داشته باشد كافیست،‌فهم و شعور هم ترجیحا داشته باشد

۴۱ الی ۵۰ سالگی: مذكر باشد كفایت می‌كند!

۵۰ الی آخر: در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمی‌باشد/ نو ریسپانس تو پیجینگ!

- در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه می‌شود:
با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران كه میانگین آن نزدیك به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامه‌ی تحصیل، مشكل سربازی،خرید منزل،‌ماشین،‌موبایل و غیره اذیت نكنند؛ چرا كه هم عجله كار شیطان است و هم طبق آمار فوق،‌طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمی‌باشد!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 10:58 توسط رضا ابویی|

سلام بچه ها

پدر آقای آخوندی در بستر بیماری هستند

برای بهبودیشان  دعا کنید

با تشکر

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 22:4 توسط رضا ابویی|


نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 14:14 توسط رضا ابویی|

سلام دوستان

اول گلایه، حدود سه هفته نبودم یکیتون حتی ننوشتید این آقای امیدوار کجاست؟ پیداش نیست؟ مهم نیست. این رسم روزگار و آدماشه.

دوم خبر، یه آدرس سایت میدم بهتون که توی آون یه آزمون ویژگی های شخصیتی هست که برا من جالب بود و عین حقیقت رو بهم گفت و اگه دوست داشتین برین سر بزنین.http://iranzehn.com/

سوم اینکه، به خاطر اینکه فهمیدم بود و نبودم توی این وبلاگ فرقی نداره دیگه تصمیم گرفتم مطلب توی وبلاگ نزارم و این آخرین مطلبیه که گذاشتم.

وبلاگ روانشناسی دانشگاه یزد خداحافظ.

آقای ابویی من استعفا دادم. لطفا منو از لیست نویسندگان حذف کنید.

موفق و مؤید باشید.

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 20:30 توسط رضا ابویی|


هنگام عبور از خيابان
خانم ها
سمت راست را نگاه مي كنند.
سمت چپ را نگاه مي كنند.
از خيابان رد مي شوند.

 

آقايان
        سمت راست را نگاه مي كنند، ماشين مي آيد .
        فاصله ماشين با خودشان را با چشم اندازه مي گيرند و چون همگي راننده هاي قابلي هستند با سرعت وارد خيابان مي شوند .
        راننده به شدت ترمز مي كند.
        مرتيكه مگه كوري؟ (راننده مي گويد)
        در حالي كه از روي ميله هاي وسط خيابان مي پرد مي گويد: كور خودتي گاري چي!
        بدون اينكه سمت چپ را نگاه كند مي دود آن سمت خيابان.
        هنوز هم صداي بوق ماشين هایی كه به خاطر اين آقا ترمز كرده اند به گوش مي رسد.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 15:28 توسط رضا ابویی|


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 11:56 توسط رضا ابویی|


آخرين مطالب
» اهمیت نه گفتن
» هیچوقت....
» ....
» من مستحقم مادر
» خوشبختی
» عیدتان مبارک
» خدایـــــــــــــا
» تو این سالی که داره میگذره.......
» به امید یه هوای تازه تر گفتیم از رفتنو خوندیم از سفر
» نشستن دخترا در تاکسی!

Design By : Pichak